در محاصره‌ی‌ پنجره‌های‌ بهار

                                   

می‌خواهم‌ نامه‌یی‌ برایت‌ بنویسم‌


 

که‌ به‌ هیچ‌ نامه‌ی‌ دیگری‌ شبیه‌ نباشد


 

و زبانی‌ نو برای‌ تو بیآفرینم


زبانی‌ هم‌ْترازِ اندامت‌


 

و گُستره‌ی‌ عشقم‌ !


 

امروز هم‌ محتاج‌ِ به‌ نام‌ خواندن‌ِ تواَم


و بی‌قرارِ حرفاحرف‌ِ نام‌ِ تو !

چونان‌ کودکی‌ که‌


 

به‌ دهان‌ بُردن‌ِ تکه‌یی‌ حلوا را


 

دِل‌ دِل‌ می‌کند !


 

مدّت‌هاست‌ که‌ نام‌ِ تو


 

در مطلع‌ِ نامه‌هایم‌ نیست


و حرارتش‌ گرمم‌ نمی‌کند ،


 

ولی‌ امروز


 

در محاصره‌ی‌ پنجره‌های‌ بهار


 

می‌خواهم‌ به‌ نام‌ بخوانمت‌ !


 

آتش‌ِ کوچکی‌ روشن‌ کنم‌ !


 

جامه‌ بپوشم‌ُ تو را صدا بزنم‌ !


 

اِی‌ پیراهن‌ِ بافته‌ با گُل‌ِ نارنج‌ُ


 

شکوفه‌های‌ شب‌ْبو !


 

نمی‌توانم‌ تو را در درون

‌ُ

نامت‌ را در دهانم‌ پنهان‌ کنم‌ !


 

گُل‌ با عطرِ خود چه‌ تواند کرد؟

 

گندُم‌زار با سُنبله‌ها وُ


 

طاووس‌ با دُم‌ِ زیبا وُ 


 

چراغ‌ با روغنش‌ چه‌ کند؟


 

با تو کجا بروم‌؟


 

کجا پنهانت‌ کنم‌...


 

وقتی‌ که‌ دیگران‌


 

در طنین‌ِ صدا وُ 


 

ردِ دست‌هایم‌

 

صدای‌ گام‌های‌ تو را می‌شنوند !


 

چه‌گونه‌ گمان‌ می‌کنی‌ دیده‌ نمی‌شوی‌،


 

قطره‌ی‌ بارانی‌ بر پیراهن‌ِ من‌،


 

دکمه‌ی‌ مطلّای‌ سَرِ آستینم‌،


 

کتابی‌ کوچک‌ در دستانم‌ُ


 

زخمی‌ کهنه‌ کنج‌ِ لبانم‌ !


 

چگونه‌ می‌خواهی‌ داستان‌ عاشقانه‌مان‌ را


 

از حافظه‌ی‌ گُنجشکان‌ پاک‌ کنی


و نگذاری‌ خاطراتشان‌ را منتشر کنند !


 

راستی..


 

دیروز به‌ تو می‌اندیشیدم‌ُ


 

از این‌ فکر سرخوش‌ بودم‌ !


 

به‌ ناگاه‌


 

قطره‌یی‌ عسل‌ را بر لبانم‌ به‌ خاطر آوردم


و شیرینی‌اَش‌ را لیسیدم‌ !

 

چندان‌ که‌ در سفری‌


 

عطرها تو را بهانه‌ می‌کنند،


 

چون‌ کودکی‌ که‌ دیدن‌ِ مادر را...


 

یک‌ لحظه‌ بیاندیش‌ !


 

عطرها...


 

حتّی عطرها


 

دوری‌ُ غربت‌ را احساس‌ می‌کنند !

 

/ 51 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خادمين حضرت خدیجه

سلام [گل] [گل] خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا [گل] عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا [گل] پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا [گل] گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا [گل] از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان بار دگر رقص کنان بی​دل و دستار بیا [گل] روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا [گل] ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا [گل] ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا [گل] ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا [گل] ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا [گل] ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا [گل] ای مه افروخته رو آب روان در دل جو شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا [گل] بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان چند زنی طبل بیان بی​دم و گفتار بیا [گل] [گل] التماس دعا . يا حق[بد

خادمين حضرت خدیجه

از شعر زیبایی که برامون کامنت کردید بسیار ممنون.[گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل]

جامعه ایران(امیر رضا)

[گل][گل][گل]اگر بتونی متن نوشته را جمع و جور تر کنی زیبا تر بود و خواندنی تر با عرض پوزش [گل][گل][دست][دست]قشنگ ترین دست نوشته

علی روحی

سلام [گل] کوله بار آرزو.. [گل] از آن زمان که رخ زیبایت را دیدم عاشق شیدایت گشتم از بلندای آسمان عشقم سودای وصال را درذهن پروریدم دم به دم به سویت راه افتادم درهرکوه و دشت و دمنی شمع وصال روشن کردم تا دمی ازوجود زیبایت و عطر دلاویزت مست و مدهوش شوم دراوج لذت و خوشی بودم که ناگهان ازدستم دررفتی باز هم اندوه و غم سراسر وجودم را فراگرفت و هرروز درتمنای وصال با هم با این سر سودازده و متحیر راهی دشت و بیابان گشتم و به دنبال گمشده خود درجستجو مسافت های طلانی را طی کردم ازساحل بحری به کرانه بحور بیکران کذرکردم به هرجا که سر می زدم بدنبال نشانی از وجود نازنینت بودم

علی روحی

ادامه درآن وجود که سرشار از رازهای عالم خلقت بود من هم جویای هم رازم گاهی اوقات چیزهائی نثارم می کنی از خود بیخودم می کنی زمانی از ام فاصله می گیری و گوئی برو لیاقت مست شدن را نداری آخر تو چگونه یاری هستی چرا این همه سرگردانم نگه داشته ای دراوج گفتگو با او بودم از او گله ها می کردم دردها و محنت های درونم را بیان می کردم التماس می نمودم بدنبال آگاهی از ان رمز بودم که می دانستم در آن خبرهائی هست شعله های آتش وجودم را فراگرفته بود همه جایم درحال سوختن بود محشربود اعضام درنم غوغا می کرد از آن آتش درون به او گفتم با جان و دل به حرفهایم گوش فرا می دادولی آنچه می خواستم برایم نمی گفت علت امتناعش را جویا شدم دیدم که از ام می ترسی می گفت از ات ترس دارم این راز خیلی چیز ها دردرون دارد از ان می ترسم که پذیرش افشای آن برایت سخت باشد و حدو اندازه را نگه نداری زاری می کردم درخواست می کردم تااز آن عزیر دلم برام رازها بگوید و اظهار آمادی تام کرده بودم خیلی حرفها و سخن های نغز وشیرینی در بین مان ردو بدل شد سرگرم بیان قصه ها ی آتشین بودم که ناگهان دیدم محوشد آری رفت و من را با کوله باری از آرزوهایم تنها گذاشت باز هم تنها

علی روحی

ادامه تنها گذاشت باز هم تنهائی بازهم دربدری بازه درماندگی بازهم مهجوری وجودم را فراگرفت ... نگارش از خودم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

علی روحی

سلام [گل] هدیه اهل دل [گل] باز از شراب دوشین درسر خماردارم وزباغ وصل جانان گل درکناردارم [گل] ساقی بیارجامی کززهدتوبه کردم مطرب بزن نوائی کزخرقه عار دارم [گل] سیلاب نیستی را سردروجود من نه کزخاکدان هستی بردل غباردارم [گل] شستم به آب طلا نقش ونگارظاهر تادرسراچه ی دل نقش و نگاردارم [گل] آن نقطه ام که دایم کردم بسر چو پرگار سرگشته ام و لیکن پای استواردارم [گل] گرم است با جمالت بازارخوبرویان بگذرکه نیم جانی بهرنثاردارم [گل] سرمست اگرزمانی برهم زنم جهانی عیبم مکن که درسرسودای یاردارم [گل] موسی کوه عشقم دروادی تجلی مجروح لن ترانی چون خود هزاردارم [گل] زآن می که ریخت وصلت درکام جان سعدی تابامدادمحشردرسر خماردارم [گل] ص935 غ ق سعدی [گل] شادکاموبهاری باشید [گل][گل][گل][گل]

زینب

در دوردستها کسي را مي شناسم که قلبي به وسعت دريا دارد چشمهايش امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد زندگيش و تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شکفته ي بهاري است دستهايش به اندازه تمام کهکشانها جاي دارد و قدمهايش در ابتداي زندگيست او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم نگاههايي مملو از ياس محبت او را مي شناسم او را که وجودش سرشار از آبي بي کران است او را که همراه نسيم صبا مي وزد ، آري او را مي شناسم در دوردستهاست ولي در دور دستي که همين نزديکيهاست خانه اش پر از سادگي و صفا کلبه ي بي ريا و محقر او را مي شناسم او نيمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش هميشه آبي باد او را مي شناسم.........

بنیامین

سلام وبلاگ زیبایی دراریدبااجازه لینکتان می کنم دوست داشتین شماهم منولینک کنید متشکرم سری بزنید توماس کارلایل(فیلسوف و مورخ انگلیسی) بهترین درسی که از تراژدی کربلا میگیریم،این است که حسین و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند.آنها با عمل خود روشن کردند که توفق عددی در جایی که حق با باطل روبرو میشود اهمیت ندارد و پیروزی حسین با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی من است/[گل][گل][گل][گل][گل][گل][خداحافظ]