آبله مرغون یا همون آبله مرغان یا بلای خانمانسوز یا چه می دونم همون درد بی درمان

 

 


شانس که شانس نیست هلو!
این عروسی داداشم بلاخره برای من همچینم بی نقل و نبات نبود.
از دست این دختر خاله های فنچ و ریزو میزه ام


منکه از هفته های قبل می دونستم اینا به این ویروس مادر مرده دچار شدن تمام سعی و تلاشمو کردم که به هیچ عنوانی جلوشون آفتابی نشم هیچ حتی احیانا اگه خاله و شوهرخاله گرام را هم از سه کیلومتری دیدم هر چند ربطی به بچه هاشون ندارند اما بیخیالشون شم تا گرفتار این بلای خانمانسوز نشم (نمی دونم چرا فقط به اعتیاد میگن بلای خانمانسوز آخه؟!) چه زندگیه؟!!!ناراحت


خلاصه همه چی به خیرو خوشی و سر سلامتی گذشت تا اینکه دوشب قبل عروسی یعنی تو مراسم هنابندون یکی یکی مهمون ها اومدن و ...
این دو عزیز بابا هم اومدن!(دختر خاله هام) وایییی تمام وجودم یک آن زیرورو شد که ای وای بله سمیرا خانم هر چی کاشتی پنبه شد هر کاری کردی تا اینارو نبینی تا کلا خوب شن اما دیگه فایده ای نداشت چون بعد اولی که خوب شده بود تازه دومی دچار شده بود (منظورم اون دچار شدنی که سهراب میگه(عاشق شدن)نیستا)


یه کم که از مراسم که گذشت دیدم نه باز اون وسطا یه نوری داره سوسو می زنه که با فاصله گرفتن و نزدیک نشدن میشه یه جورایی امیدوار بود.
خلاصه هنا و کادو رو که برداشتیم و جمیعا رفتیم خونه عروس و بعد یک سری حرکات موزون و اینا مراسم داشت به خیرو خوشی به آخراش میرسید. نشستیم تا پذیرایی انجام شه و بعد بریم


چشتون روز بدو تایم نحسی نبینه با نیش باز در کنار زن داداشو خاله های عزیز درحال صحبتو پوست کندن پرتقالی تپل بودم که یک آن دیدم با کمال خوشبختی و سعادت این دو عزیز بابا اومدن ذارت نشستن جلو و کنارم و مثله... چسبیدن بهم دلم حری ریخت گفم سمیرا دیگه کارت تموم بفرما برو تو روز شماری که 15 روز دیگه بله... اکی شدی رفت!!!
تو همین فکرو خیالو مصیبت گرفتار شده و شمردن کشتیای غرق شدم بودم که عطسه ی دخی خاله کوچیک عزیز بابا اونم کجا "تو صورتم"(مادرجان!!!!!!!) منو به خودم اورد...تعجب
کم مونده بود بزنم زیر گریه خودمو کنترل کردمو فقط نشستم چند دقیقه فیس تو فیس(چش تو چشم) نگاش کردم!

اون شب به هر مصیبتی بود تموم شد غم عالم منو گرفته بود از طرفی مامانم می گفت حرص نخور با دو روز دیدن این بچه ها طوریت نمیشه اگرم بشه شده دیگه مهم نیست.
یکی نبود بگه آخه من 15 روز دیگه درسم چی میشه؟ کلاسام ، تحقیقام ، امتحان میان ترم ، 6 نمره دوست داشتنی استادا...نگران
حالا با امروز 3 روز که گرفتار این بلای جیگر سوز شدم
تا قبل امتحان اولیم که 16 خوب میشم اما متاسفانه از اون چیزی که میترسید به سرم اومد
فقط دعام کنید که هر چه زودتر دست از سرم بر داره
خدا کسی رو گرفتار این درد داغون نکنه..


/ 4 نظر / 18 بازدید
2روز

سلام.خوبید؟! خدا بد نده ,تا حالا یه دستش رفته ,مونده 2 تا دست,برا شمارش معکوس!![ابله] خوبه الان گرفتید اگه در اینده ها میگرفتید که بدتر بود ,البته کاش حداقل بعد از امتحاناتتون بود , ایشالا زودتر خوب شید.[لبخند] البته دردسرش ماله هفته اولشه,بقیش علائم ظاهریه بیماریه. به این میگن , خاطره در خاطره.[مغرور] امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه. راستی قالب جدید زیباست,مبارک باشه و سبک قلم گردانی و نثر جدید هم مبارک. فعلا.

فاطمه

سلام. منم قبل از عید گرفتم. واقعا بلاست سمیرا جان... درکت می کنم[گل]

فلشر

سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگی داری. می دونستی که از طریق همین وبلاگ می تونی درآمد داشته باشی؟ پس یه سری به این آدرس بزن: http://flashpars.persianblog.ir/post/10/