تقدیم به صاحب همه ی لحظه هایم : امام زمان (عج)


....منتظرانه کلماتم را رو به آسمان می گویم..

دلم روشن است که می آیی ....از کوچه باغ ملکوت ،ازسمت رنگین کمان لحظه ها ،

از تمام جاده های نور که به کهکشان عشق تو ختم می شود.

دلم روشن است که می آیی....در انتظارت جمعه ها را می شمارم ،

عطر آمدنت از جمعه های بی تو و از جمعه های در راه می شنوم .


 

/باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفهء خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچهء زندان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

مهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست میدهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

دیوان حافظی تو و دیوانهء تو من

اما پری به دیدن دیوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته یی است

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی/  

/ 5 نظر / 7 بازدید
صادق

به به.. .. الان اينجا خيلي خيلي قشنگتر شده... [دست][گل]

پریسای تنها

سلام .... تو می آیی ، می دانم که می آیی ... تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم ، خوب فهمیدم ... تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم ، سیر نوشیدم . تو می آیی ... می دانم که می آیی و بر ابهام یک بودن ، نگین آبی احساس می بندی ، و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی ، مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی ... تو می آیی ... خوب می دانم که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید میان قاصدک هایی که از من تا نهایت ! دور می شد ... تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه ، شبیه دختری از جنس یک پرواز ، میان گرمی دست های پر مهرت دوباره ، باز می گیری ... تو می آیی و من این را شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان ! شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان ، دوباره ، خوب ، فهمیدم ! تو می آیی ، می دانم ، خوب می دانم که می آیی و من را ، در حریم امن چشمانت ، به آرامش ، به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس ! می رسانی ... تو می آیی خوب می دانم که می آیی ... ----------------------------------- ممنون از اینکه قابل دونستی و به وبلاگ من سر زدی !