|
گفتم بگو : سکوت کرد و هیچ نگفت و رفت
و من هنوز گوش می کنم . . . . . ...... ...... ...... با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم تا شقایق زندست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد؟ یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم آهسته بیا که مبادا ترکی برداره
چینی نازک تنهایی تواومدم آهسته نرم تر از یک پر قو خسته و چشم براه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی که تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه آره تنها باشه یار غمها باشه یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم میفروشم به شماتا با آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهایی تان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب ساحل یک نفسه نیست که تازگی برای این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره کاشک دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است. |