رویایی از تو
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
نويسندگان

 

 

همش با خودم کلنجار میرفتم که چه مطلبی میتونم واسه شهادت مولا بذارم تو بلاگم تا حتی شده چند قطره ی از اقیانوس وجود مولا رو به تصور بکشه هر چه گشتم و خوندم نتونست به پای این  شعر زیبای «در سایه سار نخل ولایت» سروده استاد علی موسوی گرمارودی برسه!
که به راستی و درستی در تاریخ شعر سپید فارسی، یگانه و تکانه است که جان را مخاطب و دل راه مراقب می سازد.
البته بخاطر طولانی بودن شهر قسمت هایی از شعر رو نوشتم..

 


یا علی...


چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟

***

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفه تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شب های پیوسته ی تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی ست

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

***

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

***

دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

***

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی.

 

[ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام مهدی جان سلام بر زلال رود خانه هایی که در آن وضو میگیری سلام بر سنگی که پیشانی بر آن میگذاری سلام بر درختی که بر آن تکیه می کنی سلام بر خیابانی که محل گذر توست سلام بر بارانی که بخاطر تو میبارد سلام بر دقایقی که قرآن می خوانی سلام بر سجاده ات و سلام بر مهرو تسبیح و نگاه پر از مهرت
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed

دعای عظم البلا حدیث موضوعی مهدویت امام زمان (عج)
ساعت فلش مذهبی
دعای فرج
روزشمار غدیر