|
خداوند روز اول آفتاب را آفرید ، روز دوم ، دریا را روز سوم ، صدا را روز چهارم ، رنگ ها را روز پنجم ، حیوانات روز ششم ، انسان را و روز هفتم ، خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است ؛ پس تو را .. برای من آفرید. * * * /شهر پرنده ها کجاست/
چه با شتاب اومدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در رو کوبیدی . گفتم : بسه برو ! گفتم : اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست . اما نرفتی . نشستی و گریه کردی . آنقدر که گونه های من خیس شد . بعد در را گشودم و گفتم : نگاه کن چقدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که آنجا چقدر کاغذ و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یاُس و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته است و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ وسنگین . گفتی : اینجا رازی نیست ! گفتم راز ؟ گفتی : من رازم .. و آمدی ... بعد چشمانت از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت . آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرفها و کاغذها و یاُس ها و تاریکی ها و ترس و آشوب ومه و سکوت و زخم و دلتنگی و غربت و اندوه ٫ مثل ذرات شن در شنزار از سطح دل روبیده می شوند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم می شدند . خانه پرداخته شد و خلوت و عجیب سبک . و تو در دل هبوط کردی . گفتم چیستی ؟ گفتی : راز ! هر چه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب ! ای تلخ ترین شیرینی ! ای سبکترین سنگینی ! تو غمناکترین شادی زندگیم هستی . تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی . ای اتفاق پیچیده ! چرا مرا نمی سوزانی ای سردترین شعله ی هستی! ای پر سنگین رها شده از گم نامترین پرنده ی مهاجر هستی ! شهر پرنده ها کجاست ؟ |