رویایی از تو



1 مهر

 

گاهى تاریکى تمام وجودم را تسخیر مى کند و وحشت از تاریکى تمام قلبم را احاطه مى کند.


گاهى قدم زنان روى خوابهاى کویرى خالى از باران ، خالى از اوج بى پایان به پیشواز صبح مینشینم .


گاهى کودکانه بهانه می گیرم و گاهى با سکوت پا پس مى کشم.


گاهى خیره مى مانم در نور ، در آسمان ، در آب و گاهى مینشیم پاى حوض بى آب.


گاهى به ساحل مى اندیشم و چراغى در دور دست و گاهى مى آویزم از چنار خشکیده وهم.


گاهى زمزمه مى کنم آخرین ترانه اى را که شنیده ام و گاهى مى خوانم آخرین شعرى را که سروده ام.


گاهى اشک می ریزم و گاهى با فریاد بغض مى شکنم.


گاهى در پس کوچه هاى بن بست به انتظار مى نشینم و گاهى پر مى کشم در اوج با آواز.


هنوز گاهى نفس هم مى کشم
عشق هم مى ورزم
مى بوسم
و گاهى مى خندم


راستى ، روز تولدم نزدیک است..

 


روزی که بزرگی وجودت با روشنی شمع‌های کوچک سنجیده می‌شود

روزی که زیبایی عمرت با گل‌های رنگارنگ تزئین می‌شود..

 

 

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

ای روح لیله القدر، حتی اذا مطلع الفجر

 

 

همش با خودم کلنجار میرفتم که چه مطلبی میتونم واسه شهادت مولا بذارم تو بلاگم تا حتی شده چند قطره ی از اقیانوس وجود مولا رو به تصور بکشه هر چه گشتم و خوندم نتونست به پای این  شعر زیبای «در سایه سار نخل ولایت» سروده استاد علی موسوی گرمارودی برسه!
که به راستی و درستی در تاریخ شعر سپید فارسی، یگانه و تکانه است که جان را مخاطب و دل راه مراقب می سازد.
البته بخاطر طولانی بودن شهر قسمت هایی از شعر رو نوشتم..

 


یا علی...


چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟

***

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفه تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شب های پیوسته ی تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی ست

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

***

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

***

دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

***

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی.

 

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

هی هوای علاقه!

 

کاش بی واسطه بودم

    با ستاره ها

             با خواب ها

 

و با هر آنچه که تو صدایشان می کنی

 

        کاش مهتاب بودم در پشت پنجره ات

 

        باران بودم بر سقف خانه ات

 

                                   و هوا در چهار دیواری اتاقت...

 

 

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

روبروی من فقط تو بوده ای

 

از همان نگاه اولین


از همان زمان که آفتاب


                  با تو آفتاب شد


از همان زمان که کوه استوار


                       آب شد


از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا


                                          نگاه تو جواب شد


                                            روبروی من فقط تو بوده ای


از همان اشاره، از همان شروع


از همان بهانه ای که برگ

                                      باغ شد


از همان جرقه ای که


                                    چلچراغ شد


چارسوی من پر است از همان غروب


از همان غروب جاده


            از همان طلوع


از همان حضور تا هنوز

 

                                           روبروی من فقط تو بوده ای

من درست رفته ام

 


در تمام طول راه


دره های سیب بود و
                               خستگی نبود

در تمام طول راه


یک پرنده پا به پای من


بال میگشود و اوج میگرفت


هر چه بود، بود

 


فرصت شکستگی نبود


در کنار من درخت

                 چشمه


                 چهار سوی زندگی


روبروی من ولی


       در تمام طول راه


                     روبروی من ، تو


                                روبروی من فقط تو بوده ای..

 

 

 

 

دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 


پیر ما گفت: که جنگ است قلم بردارید
samira_sarafraznaderi@yahoo.com

 

سمیرا

 

رهبرم
پدرمهربون(روزبه)
شهید گمنام
لینک های مرتبط به تئاتر
رویای صدا
حافظ ایمانی
وبلاگ تخصصی ام(روانشناسی)
صحرا ××زهرای عزیز××
الــهی به امیـــدتو...(هــدی)
همنفس لحظه ها
استاد وحید جلیلوند عزیز
راز پاییز
راز شقایق
کویر
مثل یک شب بی طپش
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (یا امام رئوف)
*شیدای شب*سارا*
خدیجه کبری ام المومنین
پرواز روح
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف
ندای عشاق
عکس وارونه
نجوای شبانه
نمی دانم ها
شاعری در اتاق مجازی
دانشجو
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود(علی)
مرجع دانلود و آموزش رایگان نرم افزار
شهاب حسینی

 

 

 

RSS 2.0

 .:: رويای صدا ::.