رویایی از تو



نشو عاشق

 

 

میونه خواب و بیداری
تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق
که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم
به من گفتی:
نمیدونم
چگونه میشه عاشق شد
تو این دنیای بیذاری
نباش عاشق
نشو عاشق
نگو حتی دوسم داری
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟
منی که قصه ی عشقم را با تو زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم
نترسیدم
منی که عاشقت بودم
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟
چرا عاشق ترین بودم
تو رو عاشق نمی دیدم؟
عجب خواب پریشونی
تو رویای تو میدیدم
که حتی آرزو کردم
تو رو هرگز نمیدیدم
نباش عاشق
نشو عاشق
نگو حتی دوسم داری
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟

 

 

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

آرزو

 

 

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب می سودم


کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه ی تو


کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم


کاش در بزم فروزنده تو
خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم


کاش چون آینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچه ی خانه ی تو
شور من … ولوله برپا می کرد


کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم
خیره بر جلوه ی زیبایی خویش


کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی

 

 

شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

رای من

 


من طرفدار احمدی نژادم


چون احساس کردم از میون اینا صادق تر
کاری تر... یه رنگ...


خوب همه نقص هایی دارن اما از بین این 4 تا من ایشون اصلح تر دونستم.


در هر صورت امیدوارم هر چی خیره همون اتفاق بیوفته.

 

 

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

بانو...

 

بانو...
          بانو بارانی ام... بارانی


     اما نه
               کنار تو گریه محکوم است


آخر مگر می شود پهلوی تو بودو
                                             شکسته نبود؟!!!

 

 

 

پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

شهید گمنام

 

در جامه ای سپید به احرام آمدی
آرام رفته بودی و آرام آمدی

دل خیره مانده بود به آغاز بی کسی
در انتهای روشن انعمام آمدی

مردم همه به یاس تو را می شناختند
حالا تو لاله ای که به ایهام آمدی

اینجا زنی نشان تو را زیر لب گریست
وقتی به نام کوچک گمنام آمدی

 

 

یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

آبله مرغون یا همون آبله مرغان یا بلای خانمانسوز یا چه می دونم همون درد بی درمان

 

 


شانس که شانس نیست هلو!
این عروسی داداشم بلاخره برای من همچینم بی نقل و نبات نبود.
از دست این دختر خاله های فنچ و ریزو میزه ام


منکه از هفته های قبل می دونستم اینا به این ویروس مادر مرده دچار شدن تمام سعی و تلاشمو کردم که به هیچ عنوانی جلوشون آفتابی نشم هیچ حتی احیانا اگه خاله و شوهرخاله گرام را هم از سه کیلومتری دیدم هر چند ربطی به بچه هاشون ندارند اما بیخیالشون شم تا گرفتار این بلای خانمانسوز نشم (نمی دونم چرا فقط به اعتیاد میگن بلای خانمانسوز آخه؟!) چه زندگیه؟!!!ناراحت


خلاصه همه چی به خیرو خوشی و سر سلامتی گذشت تا اینکه دوشب قبل عروسی یعنی تو مراسم هنابندون یکی یکی مهمون ها اومدن و ...
این دو عزیز بابا هم اومدن!(دختر خاله هام) وایییی تمام وجودم یک آن زیرورو شد که ای وای بله سمیرا خانم هر چی کاشتی پنبه شد هر کاری کردی تا اینارو نبینی تا کلا خوب شن اما دیگه فایده ای نداشت چون بعد اولی که خوب شده بود تازه دومی دچار شده بود (منظورم اون دچار شدنی که سهراب میگه(عاشق شدن)نیستا)


یه کم که از مراسم که گذشت دیدم نه باز اون وسطا یه نوری داره سوسو می زنه که با فاصله گرفتن و نزدیک نشدن میشه یه جورایی امیدوار بود.
خلاصه هنا و کادو رو که برداشتیم و جمیعا رفتیم خونه عروس و بعد یک سری حرکات موزون و اینا مراسم داشت به خیرو خوشی به آخراش میرسید. نشستیم تا پذیرایی انجام شه و بعد بریم


چشتون روز بدو تایم نحسی نبینه با نیش باز در کنار زن داداشو خاله های عزیز درحال صحبتو پوست کندن پرتقالی تپل بودم که یک آن دیدم با کمال خوشبختی و سعادت این دو عزیز بابا اومدن ذارت نشستن جلو و کنارم و مثله... چسبیدن بهم دلم حری ریخت گفم سمیرا دیگه کارت تموم بفرما برو تو روز شماری که 15 روز دیگه بله... اکی شدی رفت!!!
تو همین فکرو خیالو مصیبت گرفتار شده و شمردن کشتیای غرق شدم بودم که عطسه ی دخی خاله کوچیک عزیز بابا اونم کجا "تو صورتم"(مادرجان!!!!!!!) منو به خودم اورد...تعجب
کم مونده بود بزنم زیر گریه خودمو کنترل کردمو فقط نشستم چند دقیقه فیس تو فیس(چش تو چشم) نگاش کردم!

اون شب به هر مصیبتی بود تموم شد غم عالم منو گرفته بود از طرفی مامانم می گفت حرص نخور با دو روز دیدن این بچه ها طوریت نمیشه اگرم بشه شده دیگه مهم نیست.
یکی نبود بگه آخه من 15 روز دیگه درسم چی میشه؟ کلاسام ، تحقیقام ، امتحان میان ترم ، 6 نمره دوست داشتنی استادا...نگران
حالا با امروز 3 روز که گرفتار این بلای جیگر سوز شدم
تا قبل امتحان اولیم که 16 خوب میشم اما متاسفانه از اون چیزی که میترسید به سرم اومد
فقط دعام کنید که هر چه زودتر دست از سرم بر داره
خدا کسی رو گرفتار این درد داغون نکنه..


شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 


پیر ما گفت: که جنگ است قلم بردارید
samira_sarafraznaderi@yahoo.com

 

سمیرا

 

رهبرم
پدرمهربون(روزبه)
شهید گمنام
لینک های مرتبط به تئاتر
رویای صدا
حافظ ایمانی
وبلاگ تخصصی ام(روانشناسی)
صحرا ××زهرای عزیز××
الــهی به امیـــدتو...(هــدی)
همنفس لحظه ها
استاد وحید جلیلوند عزیز
راز پاییز
راز شقایق
کویر
مثل یک شب بی طپش
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (یا امام رئوف)
*شیدای شب*سارا*
خدیجه کبری ام المومنین
پرواز روح
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف
ندای عشاق
عکس وارونه
نجوای شبانه
نمی دانم ها
شاعری در اتاق مجازی
دانشجو
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود(علی)
مرجع دانلود و آموزش رایگان نرم افزار
شهاب حسینی

 

 

 

RSS 2.0

 .:: رويای صدا ::.