|
به پنجره ای که در اتاقم است ...
همان قدر که این پاییز تمام من می شود
همان قدر که تو نرسیده
می روی...
همان قدرکه زل زدنت ـ
مرا وادارمی کند،
ساعت ها به باران فکر کنم ...
من همان قدر
من را گم کرده ام ...
من همان قدر
من را نمی دانم ...
و فنجان چای تو ، هنوز اینجاست !
خالی تر از فنجان من ...!
و چیزی دورادور می گوید :
به این باران فکر کن...
شاید تو را هم به زل زدن وادار کند .
پاورقی : دیروز وقتی کسی در حضور من اسم تو را بلند گفت طوری شدم که انگار گل رزی از پنجره ی باز به اتاق افتاده باشد.
* * * * *
پاییزبان
از خیابان های پاییز که بگذرم
باز بیشتر دچاربن بست او می شوم
شاید او
با چشمانی از همیشه های سهمگین
جایی زیر پاییزی ترین درخت
روی نیمکتی سفید
به انتظار نشسته باشد
تا شاید ناله ی عشق بازی برگ های خشک با گام هایمان را حس کنیم
پاییزبان من
به مجهول ترین شکل ممکن
همه جا صدایم می زند
و من در همه جا گم شده ام ...
پاورقی 1: چگونه سلولی انفرادی تر می شود !؟! پاورقی 2: ناچار یعنی تداعی کن که دچارشی .. !
* * * * *
65/7/1
"سلام" سهم کوچک من از وسعت سادگی
دیپاچه ای بربیست و یک سالگی
با طعمی از سازش ...
ختم این شهریور
ختم این روز های سبز یک رنگ باز می آید دوباره پاییز
با هر آغاز پاییزی سالی دگر از زندگی ام می آید پیش تمام می شود تابستان واین یعنی
خداحافظ بیست و یک سالگی /
پاورقی : می گن امروز تولدمه ولی چه کسی باور می کنه که من فقط 4 سالمه آخه من تا قبل این زمان هیچ بودم وقتی تو رو دیدم تازه متولد شدم شاید اگه تو نبودی من شبیه آدما نمی شدم و (...) می ماندم..!!!
|