رویایی از تو



با تو حکایتی دگر

 

شرمنده ام !


گفته بودم ،


دست بر دیوار دور آن ور دریای خاطرات نمیزنم!


و تا هزاره ی شمردن انتظار، چشم  می گذارم!


گفته بودم،


غبار قدیمی  تقویم ایام گذشته را

 

 

 

با فراموشی یادها وخاطره ها توام نمی کنم!


گفته بودم ،


صدای سرد سکوت درد این سالهای دربه در

 

 

 

بلاتکلیف را،

 

با سرود و شادی دوباره، بر هم نمی زنم!


اما دوباره دل دل این دل درمانده،


ما را میهمان سایه گاه خاموش کتاب و کاغذ کرد!

 

 

 

همان کتابی که

 

با رویایش بزرگ شدی!

 

همان کتاب توقیفی پارسال را می گویم!

 

هی!،


همیشه همسفر حدود تنهایی ام!


بگذار که این دفتر  هم ،


گزینه یی از سخنان بی پناه،

 

 

گاه به گاه من به تو باشد!!!

 

 

 

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

تو نیستی که ببینی

 

 

 

تو نیستی که ببینی چگونه عطر آمدنت در عمق لحظه ها جاریست

 

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

 

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 

هنوز پنجره باز است

 

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

 

درخت ها چمن ها و شمعدانی ها ، به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر ، به آن نگاه پر از آفتاب می نگرد

 

تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند تو را به نام صدا می کنند ،  هنوز نقش تو را از فراز کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون آینه ی پاک آب می نگرند.. تو نیستی که ببینی

 

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من

 

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی  من

 

چه نیم شب ها که از پاره ی ابر سپید به روی لوح سپهر تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام

 

چه نیم شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم بر هم زدنی میان آن همه صورت تو را شناختم به خواب می ماند


تنها به خواب می ماند

 

 

 

چراغ  آینه  دیوار  بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی

 

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم

 

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم

 

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هر چه دراین خانه است غبار سربی اندوه بال گسترده است

 

تو نیستی که ببینی دل رمیده من به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است


غروب های غریب در این رواق نیاز ، پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است

 

دو چشم من در این امید ابس ، دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

 

تو نیستی که ببینی.. تو نیستی که ببینی..

 

 

 

جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 

قلب مومیایی

 

قلبم را مومیایی خواهم کرد!

 


تا از عشق ابدیتی بسازم

 


تا در تاریخ...

 


ماندگار شوی!!!

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  توسط سمیرا  | پيام هاي ديگران ()

 


پیر ما گفت: که جنگ است قلم بردارید
samira_sarafraznaderi@yahoo.com

 

سمیرا

 

رهبرم
پدرمهربون(روزبه)
شهید گمنام
لینک های مرتبط به تئاتر
رویای صدا
حافظ ایمانی
وبلاگ تخصصی ام(روانشناسی)
صحرا ××زهرای عزیز××
الــهی به امیـــدتو...(هــدی)
همنفس لحظه ها
استاد وحید جلیلوند عزیز
راز پاییز
راز شقایق
کویر
مثل یک شب بی طپش
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (یا امام رئوف)
*شیدای شب*سارا*
خدیجه کبری ام المومنین
پرواز روح
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف
ندای عشاق
عکس وارونه
نجوای شبانه
نمی دانم ها
شاعری در اتاق مجازی
دانشجو
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود(علی)
مرجع دانلود و آموزش رایگان نرم افزار
شهاب حسینی

 

 

 

RSS 2.0

 .:: رويای صدا ::.